خرید بک لینک

تکرار یک درد...

سلام خدا...

سخت شده خدا جون...کمکم کن...می دونم که بعد از سختی آسونیه...میدونم که اولین تعریفت از آزمون ، ترس و خوفه ولی بخودت قسم در توانم نیست...کمکم کن ؛ بذار از این سرگشتگی در بیام...اگه از من بدت میاد...به خانواده ام رحم کن...
خودم و ول کن خدا...بخاطر امام حسین خداجون...قول میدم آدم شم...
آرومم کن خدا...

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 4:58

اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک...

خدایا حالم خوب نیست...حالمو خوب کن...این میزان از استرس...؟

مارا به سخت جانی خود این گمان نبود...شاید خودمو دوست نداری ولی میدونم یه کسایی که منو دوس دارن و دوست داری...بخاطر اونا...

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 13:04

سلام خدا...

سخت شده خدا جون...کمکم کن...می دونم که بعد از سختی آسونیه...میدونم که اولین تعریفت از آزمون ، ترس و خوفه ولی بخودت قسم در توانم نیست...کمکم کن ؛ بذار از این سرگشتگی در بیام...اگه از من بدت میاد...به خانواده ام رحم کن...
خودم و ول کن خدا...بخاطر امام حسین خداجون...قول میدم آدم شم...
آرومم کن خدا...

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 1:15

سلام خدا... هوامو داشته باش...من خیلی گناه دارم...من دوس دارم مثل بقیه آروم باشم...

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:06

although we dont talk but I miss her badly. Although she said iam anoying but I still miss her. although she wont hug me but I miss her hugs. really. I miss her

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: سه شنبه 23 اسفند 1401 ساعت: 17:36

میدونی ... کاش واسه منم حال داشت :) دلم تنگه و مث سیر و سرکه میجوشه

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: سه شنبه 23 اسفند 1401 ساعت: 17:36

I cant breath. We are close to end. Why al I not happy???

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: جمعه 28 بهمن 1401 ساعت: 23:28

امروز سه بار حس کردم دارم میمیرم.

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 11:40

این فک کنم اولین قرارمونه، دل تو دلم نیست که برسه.

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 11:40

بعد از سالها من یه چیزی نوشتم که دوست دارم اینجا بمونه. در دیده پنهان و در دل اشکارقلب من از غم سرشاردرد دوری درد تنهای به دوشدرد روزهای تکراری و خموشدرد تنهایی در این دنیای بی پایانهمچو درد پرندست زیر باران زیر باران مانده تنها در ارزوی خورشید اشناقلبم از درد لبریزاهم در گلو گیرخاطره های شیرین بین افکار سردهرکدام سویی روند در مهستان سرتنهایم. سرگردان در این داستانبی پناه مانده در این گلستان نالم ام نیست. اه ندارمخسته ام. چاره ندارمدرد هر سوی تنمیاداوری از تنهاییم پاها در اغوش سر در گریباناین منم تنها و سرگردان هرکه امدی لگدی قلب مرا زدقلب من اما برای او میزدآه از این مردم. آه از این مردم اگر مردم درد من این است مردمکه هزاران در اطراف منندمن تنهای تنها و دردمند. 1401/3/17 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 14 شهريور 1401 ساعت: 12:26

عصبانی و ناراحتم. به خاطر کاری که بقیه انجام میدن، اصلا به حرف ادم گوش نمیدن، از اول تا اخرش فقط قضاوت های خودشون رو تکرار میکنن. ادم چی میتونه بهشون بگه. چه انتظاری میتونه داشته باشه، وقتی صریحا حرفی رو بهت میزنن. من چی بگم وقتی میگه خفه شو، چی بگم وقتی همش و هر لحظه میگه حوصلتو ندارم. هیچی نمیگم که من ... فک میکنین فقط خودتونید که تو شرایط بدی قرار دارید؟! بقیه ادم ها نمیتونن حال بد داشته باشن؟! فقط خودتون میتونین هر غلطی خواستین بکنین؟! متاسفم که این طوریه ولی ابن کذب محضه.باشه. من میتونم تنها زندگی کنم، ولی نه با ادم های اینچنینی. ساده بودن هم حدی داره، ببخشید اما احمق و ابله نیستم.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 14 شهريور 1401 ساعت: 12:26

سلام. بیا یه چیزی درمورد خودمون بنویسیم. میدونی .... اینکه بقیه به بقیه بیشتر اهمیت میدن تا من. ینی من یه مشکلی دارم. میدونی مهم نیست که اونا کین همشون این شکلین. درواق به بقیه بیشتر اهمیت میدن. پس ینی یه اشکالی در من هست که نمیذاره بهم اهمیت بدن. میدونی چی میتونه باشه؟هیچ ایده ای ندارم و هرچی فکر میکنم هم هیچی به ذهنم نمیاد. واقعا .... فقط الان دلم خیلی گرفتست. میدونی به جور بدی حس بدی دارم. میتونم برم پراپرانول بخورم ولی نمیخوام اینکارو انجام بدم. درسته ماان گفت اگه روانی ای بر داروتو بخور .... ولی من نمیخوام اینکارو انجام بدم. الان نه. شاید کمی بعد انجامش دادم. من نمیدونم کجای کارو اشتباه رفتم که همه باهام نامهربون شدن:) دوست دارم برم یه جایی تنهایی زندگی کنم. تهنای تهنا.... وقتی مردم بقیه رو به من ترجیح میدن. من جایی تو زندگیشون ندارم. البته اشکالی نداشت اگر فقط دوست ها وادم های معمولی باشن. مثلا من از مینو که ادم غریبه ای هستش انتظاری ندارم. ولی از اون ادم های نزدیکم چرا! پس من حس میکنم اینجا جایی ندارم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 14 شهريور 1401 ساعت: 12:26

و اون خاطره اولین ولنتاینمون رو فراموش کرد

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 ارديبهشت 1401 ساعت: 12:48

روز اول مدرسه بعد از خرابی بصره.... خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم ها. حس اینو دارم که بهم خیانت شده!

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 ارديبهشت 1401 ساعت: 12:48

hi again. it is me after a long time, here..  in the english class and the family are talking about the future of my sister and they said they won't make my sister to do any thing but they do. actuly my father. i want to be an artist in the future but it almost is imposible. we have math exame tomarrow and i do not feel really good about it. you know,i am not really good at this moment.. becouse..... i really do not know  why? it is a bit hot and the cold at the same time.i have been watching a movies that i shouldn't watch these days, so i am not really happy. and it makes me really angry that my body shakes. and you know i was under the prusser so i had to write. everyone is busy it dosn't depend on me, so i have to make myself stay on my own feet. and now at the moment i have to stay in my own way, couninue to be with my self. so, after a writing with a lot of dictation mistakes. and i do not feel really good. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 5:29

صفحه بندی