بعد از سالها من یه چیزی نوشتم که دوست دارم اینجا بمونه.
در دیده پنهان و در دل اشکار
قلب من از غم سرشار
درد دوری درد تنهای به دوش
درد روزهای تکراری و خموش
درد تنهایی در این دنیای بی پایان
همچو درد پرندست زیر باران
زیر باران مانده تنها
در ارزوی خورشید اشنا
قلبم از درد لبریز
اهم در گلو گیر
خاطره های شیرین بین افکار سرد
هرکدام سویی روند در مهستان سر
تنهایم. سرگردان در این داستان
بی پناه مانده در این گلستان
نالم ام نیست. اه ندارم
خسته ام. چاره ندارم
درد هر سوی تنم
یاداوری از تنهاییم
پاها در اغوش سر در گریبان
این منم تنها و سرگردان
هرکه امدی لگدی قلب مرا زد
قلب من اما برای او میزد
آه از این مردم. آه از این مردم
اگر مردم درد من این است مردم
که هزاران در اطراف منند
من تنهای تنها و دردمند.
1401/3/17
برچسب:
نویسنده: مهران مرادیان