یکم درد و دل که بد نیست نه؟؟! آه. چرا ناامید شدم از همه چی و همه کس؟؟ دارم ادامه میدم ها، ولی یه ناامیدی خاصی در من بوجود اومده اینکه دیگه به کسی اعتماد ندارم به حرفاشون به خنده هاشون به گریه هاشون! این یه تظاهره نه ؟؟! تظاهر به بودن در حالتی که دوس دارن باشن مگه نه؟؟! وگرنه هیچکدوم واقعا دوسم ندارن نه؟! حتی شب هم دیگه دوسم نداره، من عاشقش بودم عاشق ماه و ستاره ها و تاریکی ولی الان حالم بد میشه شب ها اکثرا. روی تختم، بین لحاف و تشک ها و درد اره؟! اره میشه گفت درد. درد مضمن نمیدونم واقعا هست یا فقط من حس میکنم ! همه چی برام مبهمه. نمیدونم وجود دارم یا نه. نمیدونم روحم یا ادم!
اونم دیگه بهم میگه خفه شو! کار بدی کردم؟ اضافیم؟ اگه هستم چرا نمیاد به خودم بگه؟! بگه اضافی برو رد کارت. خوب چرا امیدوارم میکنه که دارمش ولی بعدش ناامید میشم؟! این دردناکه. دوسش ندارم. هعی... سرانجام ما چی میشه؟! نمیتونم به چیز خوبی فک کنم. نمیتونم!
ازم پرسید اگر یه روز تمومش کنیم چی میشه!؟ گفتم داغون میشم! و خب دارم این دوره رو میگذرونم هوم؟! هست ولی هست؟! واقعا هست؟؟! یا من فکر میکنم هست؟! یا چی؟! هعی... فقط آه میکشم. دوس دارم ادمارو با نبودن خودم تنبیه کنم. ولی مثل اینکه براشون پاداشه این دردناکه! من فقط متوجه خودمم. شاید حق با اوناست و من خوب نیستم نه در حدی که بهم بها داده بشه. نمیتونم ازش نپرسم خوبه یا خوب نیست. نمیتونم نگرانش نباشم. نمیتونم! من حس بدی دارم. خیلی بد.
سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۹ | 14:5 | RM |
برچسب:
نویسنده: مهران مرادیان