من در برابر خودم مظلوم واقع شدم. من در برابر خودم شکست خوردم.
و این چیزیه که نمیتونم باهاش مبارزه کنم. الان میفهمم بچگی چیکار کردم مثل یه شخص سوم میشینم و بعضی وقتا به اون موقع ها نگاه میکنم. کارهایی که با خودم کردم و هدفم از اونا وحشتناکه نمیتونم فراموش کنم.
ولی دلیلش پیداست. من مقصر نبودم، برای چیزی که هستم و نمیدونم شاید بودم.
میخوام فکر کنم چی میشد اگه من همون دختر ایدهآل تو ذهن مامانم بودم،اگه همون دختر پاک و ساده در نظر بابام؟ یا یه خواهر خوب برای تارا و یه ادم خوب برای اون؟
نمیدونم شاید اثر چیزایی بود که دیدم ولی احتمالا این در ذات منه. من میشینم و به تظاهر قشنگی که از خودم در ذهن بقیه ساختم خیره میشم و فکر میکنم، صداها دارن روی روحم خنجر میکشن روی مغزم خط خطی میکنن. نور ها اذیتم میکنن، و اینقدر میخوابم که حالم بد میشه و بدتر از اون یه جوریم انگار هرلحظه قرار از حال برم، نمیتونم نفس بکشم.
خدایا کمکم میکنی؟؟؟ حقمه این دردی که میکشم؟؟ یه جای ساکت میخوام و یه دیوار برای خیره شدن و خوابی که منو از سردردم خلاص کنه چونکه داره دیوونم میکنه، میخوام داد بزنم، جیغ بزنم و شاید اگه تنها بودم به خودم صدمه میزدم! من از خودم شرمندهام. فقط متاسفم، امیدی ندارم همه چیز درس شه.
چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۹ | 23:20 | RM |
برچسب:
نویسنده: مهران مرادیان